X
تبلیغات
آغوش تو در باران
من اينجا نه شاعرم نه قصه گو... اين‌جا، من منم و هر چه كودك درونم بخواهد

بالاخره از راه رسيد... بعد از يكي دو ماه كه لحظه‌هاي سخت و نگران‌كننده‌اي را از سر گذراندم، بالاخره با آغاز بارش باران از هفته پيش، انگار بخش عمده‌‌ي غصه‌ها و نگراني‌هايم شسته شد و به دل زمين رفت و آرامش دوباره از راه رسيد.

از آن‌جايي كه اين وبلاگ بيشترك مامن دست‌نوشته‌هايي است كه حاصل عشق و اميدهاي منند، نمي‌خواهم از نگراني‌هايي كه به آن اشاره كردم چيزي بنويسم و دوست دارم كماكان لحظه‌هاي عاشقي و ناب را درش ثبت كنم و شايد از همين روست كه در اين چند وقت اخير دست و دلم به اينجا نوشتن نرفته...

حالا، امروز، اينجا، اين لحظه، احساس آرامش عميقي مي‌كنم و دلم آرام است. اين حس‌هاي ناب از جمعه كه در منزل تنها بودم و فضاي خوش‌عطر خانه خوبمان را كه خانه‌تكاني شده بود و برق مي‌زد و هيچ انرژي منفي درش نبود، نفس مي‌كشيدم، شروع شد.

يك ليوان چاي تازه‌دم دارچين نشان براي خودم ريختم و نشستم روي مبل و دل دادم به آواي خوش موسيقي‌هاي دل‌پسندم. بين هر جرعه چاي كه مي‌نوشيدم، سرم را تكيه مي‌دادم به پشتي كاناپه مورد علاقه‌ام و با چشم‌هاي بسته به اين فكر مي‌كردم كه در اين چند وقت گذشته، برخلاف اين‌كه تصور مي‌كردم در حق همسر عزيزم كوتاهي نكرده‌ام و سعي كرده‌ام مشكلات دروني من گريبان‌گير زندگي مشتركمان نشود، اما خب، انرژي‌هايم آن‌طور كه بايد باشد نبوده و مدام از تنش‌هاي فكري و اضطراب‌هايم به زندگي‌‌مان تير و تركش‌هايي رسيده است.

در همان تنهايي لذت‌بخشم، به او فكر مي‌كردم و اين‌كه اگر چند سال پيش بود و اين حجم از نگراني را بايد تنها تحمل مي‌كردم، بي‌كه به عنوان يك زن، تكيه‌گاه عاشقانه‌اي مي‌داشتم، لاجرم تحملم خيلي پيش از اين‌ها تمام شده بود. بي‌شك گريه‌هاي كوتاه‌مدت و پنهاني‌ام كه در آغوش او از دو سه بار فراتر نرفت، به شبانه‌هاي مدام بدل مي‌شد و روزهايم همراه با رخوت و بي‌حالي مي‌گذشت، آن هم براي من كه عليرغم داشتن مادري مثل كوه و پدر، از دوران دانشجويي ترجيح دادم روي پاي خودم بايستم و تنها جاي خالي‌اي كه در دلم احساس مي‌كردم، شانه‌هاي ستبر يك مرد واقعي بود ـ مثل خيلي از دختركان 20 و اندي ساله ـ ...

با هر جرعه چاي كه مي‌نوشيدم، با هر مضراب از موسيقي كه نواخته مي‌شد، با هر ريز ِ تحرير كه از صداي ناب عليرضا قرباني دلم را مي‌لرزاند؛ سالي از سال‌هاي دهه سوم زندگي ‌ام را دوره مي‌كردم و آخرش مي‌رسيدم، به 20 اسفند برفي اما داغ 89  ... به شبي كه به همه اعلام كرديم «خانه يكي‌ شدنمان» را و «مال هم بودنمان» را و پس از آن انگار زندگي من روي دور تند گذشت، هر لحظه حتي لحظه‌هايي كه به درد آميخته بودند، ـ همان روزهايي كه در زندگي همه هست و خيلي سخت مي‌گذرد به آدم ـ با او بودن بود كه گرمم مي‌كرد، اميدوارم مي‌كرد، و اين لذت با هم بودن بود كه دشواري‌ها را به لبخندي كجكي مي‌گذراندم.

خلاصه كه تنها خودم مي‌دانم كه اين پيوند، اين يكي شدن، اين دو بدن در يك جانْ شدن، چقدر به آدم قدرت مي‌دهد، چقدر توان مي‌دهد براي حركت. نمي‌دانم اصلا چه حكمتي هست در عشق كه خداوند هم با صراحت گفته كه «لتسكونو اليها و جعل بينكم مودة و رحمه... » و آن را از نشانه‌هاي خود دانسته...

آن جمعه، با آن ويژگي‌ها كه گفتم گذشت، اما در آستانه‌ي ورود ما به چهارمين سال زندگي‌مان، بهاري تازه به جان من ريخت و امسال قلبم حال و هواي ديگري دارد و پيش از من به پيشواز شكوفه‌ها رفته است. ريه‌هايم هواي تازه تنفس مي‌كنند و جانم آرام است و خيالم آسوده‌تر از چند وقت اخير...

از همان روز، با خودم فكر مي‌كردم كه نكند داشته‌هايم و داشتنش برايم عادي شده باشد، نكند اين‌كه از بين تمام ميلياردها آدم روي كره‌ي زمين، او تنهاي تنها مال من است و من تنها زن زندگي او هستم، برايم ساده انگاشته شود، نكند كه انتظار 17 سالگي تا 29 سالگي‌ام براي رسيدن سوار قصه‌ها را فراموش كرده باشم...

پس دوباره مرور كردم خوبي‌هايش را و تمام آن‌چيزهايي كه او را براي من متمايز مي‌كند از عالمي. چيزي كه براي من مايه افتخار است و چيزي كه باعث مي‌شود احساس كنم با يك «انسان» زندگي مي‌كنم. به خاطر همين چيزها از جمعه عصر كه به خانه برگشت، با نگاهي تازه تماشايش كردم و شايد موهاي تازه كوتاه شده‌ي عيدانه‌اش، به همراه صورت آنكادر شده و پيراهن مشكي ورزشي‌ و آن خنده‌هاي شيطنت‌‌آميز كه هيچ‌كس آن را به جز من نديده، مزيد بر علت شده و من دوباره طپش‌هاي عاشقي را در هر ضربان قلبم، احساس مي‌كنم.

خدايا، در اين لحظات كه حضور تو را شايد بيش از هميشه در كنارم احساس مي‌كنم، آرزو مي‌كنم و از تو مي‌خواهم، عيدانه‌ي تمام عزيزانم را عشق و محبت و شادي و ثروت و سلامت و بركت قرار دهي. از تو مي‌خواهم به آني و لحظه‌اي موجي از شادي و اميد را به دل همه آدم‌هاي روي زمين بپاشي. از تو مي‌خواهم براي متاهل‌ها، عشق بيشتر و لحظه‌هاي خاص بفرستي؛ براي مجردها ياري كه قلبشان را بلرزاند با پيوندي عاشقانه و جاودانه؛ براي آزرده خاطرها، شادي به حد كافي؛ براي بيماران، سلامتي هميشگي؛ براي هر كسي كه دست تنگي دارد، گشاده دستي و نعمت فراوان، براي كساني كه جاي خالي فرزندي را احساس مي‌كنند، فرزندي زيبا و دردانه و سالم؛ براي خوش‌نشين‌ها، خانه‌اي پر از نور و مهرباني و فراخي؛ براي خيانت‌ديدگان، بازگشت يار يا ياري تازه اما با وفا؛ براي گرفتاران خيابان و اعتياد، رهايي و بازگشت به آغوش خانواده و مهر؛ براي اسيران خاك، آمرزش و رحمت؛ و براي هر كسي كه گرفتار دشواري‌هاي زندگي است، گشايش، عنايت كني. آمين

 

ادامه مطلب
+  92/12/26     دلي  | 

شايد اين غيب شدن‌هاي ناگهاني‌ام براي خيلي‌ها عجيب باشد، اما واقعيت اين است كه وقتي متولد ماه خرداد باشي، يا محدودتر بگويم، وقتي كه من باشي يا يك آدم دلي مثل من؛ گاهي از هجوم افكار و مغز شلوغت نمي‌داني كجا فرار كني!

گاهي اينقدر كار و زمزمه و حرف و برنامه توي مغزم هست، كه نمي‌دانم به كدامشان برسم، كدام كار را در اولويت قرار بدهم. اغلب اوقات قلبم بيش از حد معمول تند مي‌زند و اشتياق انجام كاري تازه، آرام و قرارم را سلب مي‌كند.

قبل‌ترها به محض اين‌كه فكر انجام كاري به ذهنم مي‌رسيد، اشتياق و حرارتم به انجامش، باعث مي‌شد در جا دست به آن كار بزنم و خيلي به آن فكر نكنم، اما نتيجه‌اش بعد از چند وقت مي‌شد كاري ناتمام و از شاخه‌اي به شاخه‌اي ديگر پريدن...

حالا اما، چند وقتي است كه تقريبا ياد گرفته‌ام با هيجانات و بي‌قراري‌هايم كنار بيايم و از آن‌ها و روياهايي كه در حاشيه‌شان به ذهنم مي‌آيد لذت ببرم و سعي كنم با تحقيق و آرامش، تصميم درستي بگيرم.

خوشبختانه نتيجه نسبت به گذشته بهتر شده و تصميم‌هاي صبورانه‌تر و با تحقيق بيشتر، دست‌كم باعث شده  هزينه‌هايم به ميزان قابل توجهي كم شده و به جاي هزينه‌هاي هيجاني، پول و وقتم ذخيره شده و در جاي بهتري به كار آمده است. كلاس ساز رفتنم را يادتان هست؟ (يكي از تصميم‌های هيجاني‌ام بود! هرچند كه هنوز هم در پي يادگيري ساز و ادامه كلاس آواز هستم، اما حالا در اولويت‌هايم در رده‌هاي پايين قرار گرفته است).

حالا منظورم از نوشتن اين‌ها اين بود كه بگويم وقت‌هايي كه ناگهان غيب مي‌شوم در حال فكر كردن به كارهاي تازه هستم و تلاطم‌هاي فكري‌ام اجازه نمي‌دهد از ساير علايقم بنويسم، هر چند كه به عنوان يك خرداد ماهيِ تمام عيار، هميشه و هر لحظه به همه چيز در آنِ واحد فكر مي‌كنم و تمام اين مدت وقتي كامنت‌ها و پيام‌هاي پر مهر دوستان را مي‌ديدم، احساس دين مي‌كردم كه بايد چيزي بنويسم يا لااقل پاسخگوي لطفتان باشم.

مدتي است برنامه‌هاي تازه‌اي براي خودم دارم و زمان و فكرم در كنار كار روزمره و كار منزل و عشق‌ورزي و زندگي، خيلي زياد به آن‌ها معطوف بود و وبلاگ نويسي در اين ميانه (هرچند كه بسيار آرامم مي‌كند و عميقا برايم لذت‌بخش است) به پستوهاي زندگي‌ام رفته بود.

چيزي كه عيان است، اين است كه مثل تمام 7 -8 سال گذشته، به نوشتن در فضاي مجازي بسيار علاقه‌مندم و به ارتباطاتي كه حاصل آن است و محبت دوستان، علاقمندتر.

به لطف خدا حالم خيلي خوب است و قدردان لطف يكايك مهربانانم هستم.


+  92/11/19     دلي  | 

من عاشق سرما هستم، عاشق زمستان و اصلا در هواي سرد و برف قدم زدن را حتي گاهي به پاييز هم ترجيح مي‌دهم. دوست دارم كاپشن گرم بپوشم، دست‌كش دستم كنم و شال‌گردن دور دهانم ببندم و در برف ساعت‌ها تنها قدم بزنم. آمدن زمستان معمولا خيلي خوشحالم مي‌كند.

...................

(ديشب) ساعت يك نصفه شب، صداي باد از خواب بيدارم كرد، البته خانه هم بيش از حد معمول سرد بود و نوك دماغم يخ كرده بود، كلا عادت نداريم فضاي خانه را خيلي گرم كنيم، بيشتر لباس مي‌پوشيم و موقع خواب از لحاف پشم استفاده كنيم. بيدار كه شدم صداي باد را با دقت بيشتري گوش دادم.

...................

(ادامه مطلب)

برچسب‌ها: از درد, رفيقانه
ادامه مطلب
+  92/09/17     دلي  | 

دلم از اين مي‌سوزد كه قرار بود 23 آذر ماه، همايش يک روزه‌ای با عنوان "نکوداشت استاد دکتر کاظم معتمدنژاد"؛ و با حضور اساتيدي همچون دكتر حسام‌الدین آشنا، دکتر محمدمهدی محسنیان‌راد، دکتر یونس شکرخواه، خانم دکتر شهیندخت خوارزمی و ساير اساتيد برجسته حوزه ارتباطات برگزار شود، اما افسوس و صد حيف كه 14 آذر ماه آخرين روز از بيماري استاد بود و روز پر كشيدنشان... خدايش قرين رحمت و مهر كند كه خدمات او در حوزه ارتباطات ايران بسيار ارزنده بود و جايگاه و حق پدري بر اين حوزه داشت. جاي پدر علم ارتباطات ايران، زين پس خالي‌ست...



برچسب‌ها: از درد
+  92/09/14     دلي 


چشماني كه زندگي ِ بي‌تو را خواب هم ببينند، دور مي‌اندازم!


برچسب‌ها: مادر چشم آبي من
ادامه مطلب
+  92/09/11     دلي  | 

ادامه مطلب كمي خصوصي است اما رمز ندارد.



برچسب‌ها: بهانه‌هاي عاشقي, دل‌ريختگي‌ها, آغوشانه
ادامه مطلب
+  92/09/03     دلي  | 

ديروز عصر مدام توي سرم چرخ مي‌خورد كه به مادر همسر زنگ بزنم و حالش را بپرسم. (نمي‌دانم چرا از كلمه شوهر منزجرم، به خاطر همين از گفتن كلمه مادرشوهر هم عاجزم). خيلي وقت بود كه «مامان» را درست درمان نديده‌ بودم. جز پنج‌شنبه اول محرم كه مادرم برايشان آش نذري فرستاده بود و دم در آش را دادم و برگشتم شايد نزديك يك‌ماه و نيم بود نديده بودمش...

در همين خوش و بش‌ها با خودم بود كه مهرداد رسيد و زنگ زد مي‌خواست حلوايي كه جمعه درست كرده بودم و برايشان كنار گذاشته بودم را ببرد. با هم رفتيم، حلوا را مهرداد برد بالا و من توي ماشين نشستم، عليرغم اين‌كه خيلي دلتنگ مامان بودم اما از آن‌جايي كه هرگز بدون دعوت خانه‌‌شان نرفته بوديم، گفتم شايد آمادگي نداشته باشد. همين‌طور براي خودم توي ماشين شعرهايي از استاد كريمخاني را گوش مي‌دادم كه مادر آمد كنار ماشين. پياده شدم، محكم بغلم كرد و كلي همديگر را بوسيديم و دلتنگي در كرديم. نوشتني نيست اما با وجود رودربايستي زيادي كه با او دارم و بعد از اين همه مدت هنوز يخمان با هم باز نشده، وقتي نگاهش مي‌كردم يا وقتي كه بغلم كرده بود، آرامش عجيبي به دلم ريخت. نمي‌دانم چرا شايد به خاطر شباهت عجيب همسر و روحياتش به مادرش او را اينقدر دوست دارم يا به خاطر خانومي خودش... گفت تازه از بيرون رسيده اما چايش حاضر است، چند بار تعارف كرد هر چند كه من عميقا دلم مي‌خواست چند دقيقه‌اي همگي‌شان را ببينم، اما مهرداد گفت منزل كار دارد و بايد برويم...


برچسب‌ها: شيخ آهي برآورد و گفت
ادامه مطلب
+  92/09/03     دلي  | 



عزيزكم! جان دلم...
اين كم‌لطفي مرا ببخش؛
مي‌دانم... مي‌دانم...
براي چشم‌‌هاي نگرانت،
براي دلواپسي‌ت
و براي معصوميت چهره‌ات...
بايد شعري بنويسم
بايد چيزي بگويم
كه تا حالا نگفته‌ام
بايد دلت را بلرزانم
با جمله‌اي، بيتي، غزلي...
اما من كه شاعر نيستم
من فقط زني هستم كه پاييز،
عاشق‌ترش مي‌كند
و غير از واژه‌هاي تكراري،
تنها پيشكشش
ستاره‌هاي عاشقي است
كه در چشم‌هايش مي‌رقصند.


ديشب حدود ساعت 7 و 8 حوالي توحيد، كنار خيابان ايستاده بودم، منتظر تاكسي. خانومي از يك تاكسي پژو 405 پياده شد و با تمام قدرت در را باز كرد و سه كنج در را كوبيد توي صورتم، صاف توي چشمم البته!

درد امانم را بريد و اشك كه اول فكر كردم خون است از چشمم جاري شده بود، گيج گيج شده بودم...خانوم عذرخواهي كرد و گفت واي ببخشيد شما داشتيد با تلفن حرف مي‌زديد حواستون نبود!!!!

در آن لحظات گيج‌تر از آن بودم كه حرف‌هايش را تحليل كنم فقط چشمم را گرفته بودم و به آن خانوم با دست اشاره كردم كه چيزي نشده شما برو پي كارت...

اما بعد كه به خودم مسلط شدم، اول چند تكه يخ از يك مغازه آبميوه فروشي گرفتم روي چشمم گذاشتم، سوار تاكسي شدم و خودم را دلداري مي‌دادم كه الان بهتر مي‌شود، اما تا نزديك ميدان انقلاب درد تسكين پيدا نكرد، ديدم بهتر است كه حتما چشمم معاينه بشود، چون علاوه بر دردي كه در پلك و بيرون چشمم حس مي‌كردم، داخل چشمم هم به شدت درد مي‌كرد.

به همسر زنگ زدم و با آرامش گفتم كجايي؟ گفت حوالي خيابان آزادي، گفتم من بايد بروم بيمارستان فارابي و از آن‌جايي كه مي‌دانست از ساعت 4 ام، به چكاب و دكتر رفتن گذشته، فكر كرد براي معاينه چشم بايد بروم فارابي بلافاصله گفت الان كه دكتر متخصص ندارند، بازهم با آرامش گفتم كه چه اتفاقي افتاده... با نگراني گفت همانجا بايست الانم مي‌آيم، بعد زنگ زد كه آزادي از ترافيك كيپ شده، تو ماشين بگير برو، من هم مي‌آيم فارابي...

رسيدم اورژانس فارابي، نشسته بودم كه آمد، نگاه‌ عميقا نگرانش و صورتش كه خيلي معصومانه و مثل بچه‌هاي ترسيده‌خاطر بود، از ديشب لحظه‌اي از جلوي چشمم محو نمي‌شود. با همان يك لامپ روشنم، نگاهش مي‌كردم و دلم ضعف مي‌رفت از بودن در كنار كسي كه برايم نگران است و صورتم را نوازش مي‌كند و صدقه كنار مي‌گذارد... كيفم را مي‌گيرد و كنارم مي‌ايستد و چشم‌هايش را ريز مي‌كند و به صورت دكتر خيره مي‌شود. صداي نفس عميقش را بعد از اين‌كه دكتر مي‌گويد خدا را شكر فقط پلكتان آسيب ديده و شبكيه مشكلي ندارد، مي‌شنوم. قبل از اين كه از جايم بلند بشوم، با نسخه دكتر در صف داروخانه ايستاده است...

در تاريكي شب خيابان قزوين، توي ماشين گونه‌ام را مي‌بوسد و مي‌گويد...
چيزي در دلم فرو مي‌ريزد... قلبم فشرده مي‌شود و مي‌دانم كه ستاره‌هاي عاشقي در چشم‌هايم مي‌رقصند.


در پست قبل هم چند عكس براي دوستاني است كه رمز دارند.


برچسب‌ها: بهانه‌هاي عاشقي, دل‌ريختگي‌ها
+  92/08/13     دلي  | 

ادامه مطلب چند عكس است از سفري كه در پست قبل نوشته بودم. رمز، چهار رقم آخر شماره تلفنم است كه دوستان دارند.

پابليك نبودن اين پست بيشتر به خاطر خصوصي ماندن فضاي وبلاگ از آشناهاي خوبم است كه لپ‌هايم گل مي‌اندازد اگر عاشقانه‌ترين‌هايم را بخوانند، وئلا تحفه خاصي در عكس‌ها نيست.


ادامه مطلب
+  92/08/13     دلي  | 

5:45 دقيقه صبح، كيكي را كه خودم پخته‌ام، در يك ظرف برايش مي‌گذارم (كه خيلي دوست دارد)، در ظرف ديگر گوجه و ريحان و يك برش پنير. بدرقه راهش بوسه‌اي و دلگرمي روزم آغوشي، مهمان هم مي‌شويم و مي‌رود. 10 دقيقه وقت دارم كه حاضر بشوم. يك بسته گوشت چرخ‌كرده از فريز در مي‌آورم و توي بشقاب مي‌گذارم و توي يخچال تا عصر كه رسيدم خانه يخش باز شده باشد.

چقدر كار دارم امشب، بالاخره بايد لباس‌هاي گرم خودم را هم از بقچه بنديل در بياورم، لباس‌هاي روي بند را كه خشك شده جمع كنم، كتلت بپزم براي راه و مرغ‌ها را مزه دار كنم براي جوجه كباب، ميوه پوست بكنم و خرد كنم توي ظرف كه توي ماشين وقت رانندگي با هم بخوريم، فلاسك بردارم و چاي و دارچين و هل و خرما و ليوان و ظرف يك‌بار مصرف و ادويه و آبليمو و ... بعد هم لباس بردارم و دستي به سر و گوش خانه بكشم.

اما مهم‌تر از همه اين‌ها احساسي است كه در دلم مي‌جوشد براي يك جاده ابري و نم‌نم باران و عاشقانه‌هاي دو نفره، براي اين‌كه رانندگي كند در جاده خلوت و گاهي سرم را روي شانه‌هايش بگذارم و آهنگ‌هاي خاطره‌انگيز گوش كنيم.
در اين چند ماه اخير به رسم هميشه سفر رفتن‌‌ها يا دست‌كم گردش‌هاي اطراف شهرمان هميشه به راه بوده اما شمال را با اين كيفيت، خيلي وقت است نرفتيم. دو تايي، تنها، سبكبال و از همه قشنگ‌تر در شروع پاييز...

بي‌سبب دلم مي‌ريزد اين چند روز. شايد از اين جهت كه شمال و كنار ساحل رفتن و آتش روشن كردن و چاي زغالي خوردن و به محبوب تكيه زدن و دريا را تماشا كردن يا به قلب مرداب‌ها زدن، هميشه روياي زندگي‌ پيش از ازدواجم بود و يا شايد چون اولين سفر بعد از عقدمان و اولين خلوت دو نفره‌مان در سرماي آذر ماه به شمال بوده...

نمي‌دانم... نمي‌دانم اين هيجان و طپشم دقيقا براي چيست اما هر چه هست، حس دختركي 20 ساله را دارم كه براي اولين بار مي‌خواهد با محبوبش پاييز متفاوتي را تجربه كند. قلبم پر از احساس سپاسگزاري است. از ربّ زمين و آسمان‌ها براي جفت شدنم با محبوبم و از محبوبم به خاطر اين‌كه اين‌قدر خوب هست كه در كنارش بودن تا اين حد رنگ مي‌دهد به زندگي‌ام. هر روز يك رنگ؛ و رنگ اين روزهايش باراني و اندكي مه آلود و سرد است كه هماهنگ شده با حرارت و داغي وجود خودش... چه هارموني‌اي...


http://aghooshane.persiangig.com/image/019.jpg


پ.ن: عنوان مطلب از شعر فروغ فرخزاد


ادامه مطلب
+  92/07/23     دلي  | 

در ادامه خستگي‌هاي ديروز و آن سر درد قشنگ، تصميم گرفتم يك ماساژ حسابي سر و گردن و صورت + بدن خودم را مهمان كنم. همان باشگاهي كه يك‌روز در ميان مي‌روم خدمات زيبايي و ماساژ هم انجام مي‌دهد.

البت كه قرار بود بعد از آن كافه كتاب كه رفتم با همسر برويم و كفش بخريم اما عليرغم هميشه كه حاضر نيستم قرارهاي دو نفره‌مان را به هيچ قيمتي از دست بدهم، اما سردرد زورش به من چربيد و من ريلكس شدن زير دست خانم ماساژور را به خريد و با هم بودن ترجيح دادم. (يعني سردرد عرض مي‌كنم‌ها...)

به عيال مربوطه عزيز دلبند، هم زنگ زدم و گفتم يك ساعتي باشگاه مي‌روم و بعد منزل خدمت مي‌رسم. همسر هم كلا نسبت به كلمه باشگاه يك حس غير قابل توصيف ذوق آميزي دارد، بسيار استقبال كرد و گفت حتما، آفرين و ديگر مجال نشد كه عرض كنم كه براي ورزش نمي‌روم، براي ماساژ مي‌روم و البته همان بهتر كه نپرسيد چون آن‌وقت ابراز تمايل مي‌كرد كه خودم انجام مي‌دهم و من توي رودربايستي مي‌ماندم و به جاي ماساژ ريلكسي، قدرت ضربه‌پذيري‌م بالا مي‌رفت :) همان بهتر كه مردها مردها را ماساژ بدهند و خانم‌ها خانم‌ها را! بس كه زور بازويشان به حول و قوه الهي زياد است ريلكسي‌شان هم قدرتي‌ست...

خلاصه از قبل از رفتن به باشگاه از آن‌جايي كه از صبح تا عصر به همان نصف ليوان ميلك‌شيك بيش‌ از حد شيرين و گرم اكتفا كرده بودم و كلا بي‌ميل بودم، به خودم قول دادم بعد از باشگاه از «پدرخوب» پيتزاي گوشت يا از دومينو همبرگر بخرم و به منزل برده و در كنار محبوب تناول كنيم و دلي از عزا در بياوريم. (اين بماند تا باقي را تعريف كنم)

جايتان خالي خانم ماساژور كه دست و پنجه‌شان طلا، يك ساعت و ربع زحمت كشيدند و انصافا سر دردم در دم خوب شد و به خاطر ماساژ صورت و ماسك‌هايي كه برايم گذاشتند، رنگ و رويم دو سه درجه‌اي باز شد. (البته براي خالي نبودن عريضه چند دقيقه‌اي هم از كلاس حركات موزون باباكرم و بعد از آن تردميل استفاده كردم كه يك‌وقت دروغ نگفته باشم و البته كه خستگي روزانه را تكميل كرده باشم)

وقتي كه از باشگاه خارج شدم به همسر زنگ زدم كه بدان و آگاه باش كه من از باشگاه خارج شدم و تا نيم ساعت ديگر در منزل خواهم بود. همسر مهربان‌ هم با كلي ذوق و شوق گفت شام درست كرده، سالاد مي‌خورم يا ماست و خيار كه من از فرط تعجب لحظه‌اي درنگ كردم و پرسيدم هر چه باشد با ماست و خيار و خوشحال و خرامان از پول در جيب مانده و شام حاضر، بي‌درنگ به سوي منزلگه پر گشودم.

دلتان نخواهد كوكوي سيب‌زميني همسر براي من بهترين غذاي دنياست و اگر بدانيد بعد از يك روز تمام گرسنگي و تهوع حاصل از آن خوردني ميان وعده روزانه، با گوجه و ماست و خيار و نان بربري تازه خشخاشي، چه لذتي از غذا بردم... تازه ساعت 10 و نيم هم، چنان جام نوشين خواب را تا خود ساعت 5 و نيم صبح سر كشيدم كه روي همان شانه كه خوابيده بودم بيدار شدم. صبح كه بيدار شدم يادم افتاد كه موقعي كه به بالين رفته بودم، همسر داشت در مورد موضوعي صحبت مي‌كرد و من تنها چيزي كه از آن مكالمه (چه مكالمه‌اي) يادم هست صداي خنده همسر بود كه مي‌گفت اِ كوچولو، خوابت برد؟!

دلم خواست اين بعدازظهر معمولي اما دلچسب را جايي ثبت كنم. چه جايي بهتر از اينجا؟! :))



برچسب‌ها: بهانه‌هاي عاشقي, روزنگاري
+  92/07/03     دلي  | 

بعد از این همه وقت ننوشتن، تنها یک فضا توانست تو و پاییز و عشق را در این روزهای نگرانی و اضطراب و اضطرار، در قلبم در حد انفجار و فوران جاری سازد، هر چند که لحن مهربانی تو و آغوش آرامشت تنها آرام بخش شب‌های خسته‌ام است... ساعت 4 عصر دومین روز پاییز است و من تنها و خسته از یک روز شلوغ و سرشار از دوندگی در کافه‌‌ شهركتاب شریعتی شیک شکلات می‌خورم و سر درد عمیقم را به دست توانای یک موزیک آرام بخش می‌سپارم تا ببرد و میان کوچه‌های پاییز گمش کند...

+  92/07/02     دلي  | 

نمي‌دانم چه سري در يك فنجان سفيد هست، وقتي كه در آن قهوه ترك با اندكي شير و شكر مي‌ريزي، بعد دستت مي‌گيري و نم‌نمك تلخي آميخته به اندكي شيريني‌اش را لب مي‌‌زني و مدام ميان انگشتانت مي‌چرخاني‌ش و بعد هم تصاوير گنگ و مبهم درونش را تماشا مي‌كني. نمي‌دانم چه حسي هست در اين قهوه كه من به تكرار از آن براي خودم نوشته‌ام و حتي بهانه بيشتر نوشته‌هايم همين فنجان‌هاي قهوه‌خوري‌ و بعدازظهرهاي ساكت خانه زمان مجردي‌م و قهوه‌هاي جانانه‌ي دو نفره‌مان عصر روزهاي جمعه از زمان دلبرانگي‌مان است.

اصلا اين فنجان سفيد ساده با آن دل ِ پر سياهش، براي من مي‌شود الهام نوشتن از سپيدي‌هاي درونم،‌ خاكستري‌ها و حتي مشكي‌ها، سياه‌ها...

سر صبحي داشتم از كنار يك فنجان نيم‌خورده قهوه در يك تصوير (!) رد مي‌شدم ناگهان تمام حرف‌هاي آميخته به عشق و روزهاي پر از زندگي‌مان از برابر ديدگانم گذشت و حتي طعم گس دشواري‌هاي روزمره را هم زير دندانم حس كردم. تمام خوبي‌هايت برايم مرور شد و حتي بحث نه چندان مهم چند روز پيشمان هم؛ چيزي در من شكفت و حسي انگشتانم را به نوشتن واداشت...

و شايد به خاطر همين است كه قهوه را دوست دارم، شايد برايم تداعي‌گر طعم زندگي‌ست، نه چندان شيرين كه دلم را بزند و نه چندان تلخ كه نشود سر كشيدش،‌ چاشني شيري‌ش هم تويي كه همه چيز را برايم تعديل مي‌كني، تازه آخرش هم مي‌شود نشست و حرف زد و نوشت و نقوش گنگ قهوه را در اين زندگي تعبير كرد...

امروز عصر در ميان آشفتگي خانه كه ناشي از نصب كابينت‌ جديد است، حتما با تو قهوه‌اي خواهم نوشيد و زندگي را دوباره زندگي خواهم كرد. اگر بداني در اين فاصله 3 ساعته كه از خانه بيرون آمديم چقـــــــــــــــــــــــدر دلم براي تو تنگ شده عزيزِ دل‌خواسته‌ي من؟!


امروز هم از يك فنجان قهوه‌ وام گرفتم و "شعر داغ" رانوشتم، اين‌جا را به مهرباني بخوانيد.



پي‌نوشت در 28 مرداد 92: با عرض پوزش از دوستان خوبم. مدتي بود به وبلاگم سر نزده بودم و كامنت‌هاي محبت آميزشان را نديده بودم. راستش مثل هميشه كمي سرم شلوغ كار بود و ماه رمضان هم كارم زيادتر شده بود و البته چند روزي هم سفر بودم، اما ايام به كام بود و خدا را شكر زندگي بر وفق مراد. شايد از سفرم نوشتم. باز هم از لطفتان سپاسگزارم و ببخشيد كه كامنت‌هاي همگي را همين‌جا جواب دادم.

+  92/04/09     دلي  | 

ساعت 7 و نيم بعداز ظهر از سر كوچه كه كوله‌پشتي به دوش مي‌پيچي توي كوچه و توي ذهنت اينه كه بعد از يه شناي دلچسب و يه كم پياده‌روي بري و دو تا ليوان آب خنك بخوري،‌ از اون سر كوچه يه آقاي خوش‌تيپ سبزه،‌ رو مي‌بيني كه اونم كوله پشتي روي دوشش هست و عينك آفتابي‌ش روي سرشه. ته ِ دلت غنج مي‌ره از ديدنش و تقابل با مزه‌تون...

تو دلت مي‌گي به‌به اينم همسر شناگر... دست تو دست هم تا دم در خونه قدم زدن و با يه خستگي خوب پله‌ها رو باهم طي كردن، يه حس خوبي بهت مي‌ده.

بلافاصله بند رخت پر مي‌شه با دو تا حوله و لباس شنا و كلاه؛ قابلمه سوپ روي گاز و شام سبك بعد از استخر... در اين فاصله هم همان جملات مهربان و قربان‌صدقه هم رفتن‌، كه عادت اين خونه شده و لذت عميقي كه مثل يه شيرجه ناگهاني از سر تا پاي آدمو مي‌پوشونه...

و ياد شعر فرهاد مي‌افتم كه مي‌گه "با اينا خستگي‌مو در مي‌كنم" و اين جوريه كه هر لحظه در كنار تو مفهوم ساده و قشنگ زندگي رو درك مي‌كنم.

هر چند كه مي‌شه آخر شب از اين‌كه دو شبه اينقدر هر دومون خسته مي‌شيم كه من جلوي تلويزيون و تو توي تخت بدون گفتن و شنيدن حرفاي خيلي قشنگ خوابمون مي‌بره، ناراحت شد؛ اما وقتي خيالمون راحته كه بعد از چندين وقت با هم بودن، هنوزم حرفاي خوبي براي زدن به هم داريم، اون‌وقت مي‌شه از اين دو سه شب‌ها بي‌خيال گذشت.

ساعت 11 شب، وقتي دارم تلويزيون رو خاموش مي‌كنم و ليوان‌هاي آب و بشقاب‌هاي ميوه رو مي‌گذارم تو آشپزخونه و آماده مي‌شم كه بخوابم، بازم با خودم مرور مي‌كنم: زندگي به همين سادگي و همين‌قدر خوشحال؟!

و نفس عميقي مي‌كشم و براي بار چندم در طول روز مي‌گم،‌ خدايــــا به داده و نداده‌ت شكر، خــــــدايا!



پ.ن:
اگر گاهي جو نوشته‌هام خيلي خصوصي مي‌شه، دوستان ببخشن، غير از اين‌جا براي نوشتن عاشقانه‌هام، جايي ندارم و دلم هم نمي‌خواد داشته باشم، چندان هم از پست رمزي خوشم نمي‌آد، سعي مي‌كنم هم يه جوري بنويسم كه خودم يادم بمونه، هم بدون كمترين سانسوري قابل خوندن باشه... يعني كه خودم حواسم هست كه بعضي چيزها خصوصيه، اما نمي‌خوام دچار خودسانسوري هم بشم... آره!


برچسب‌ها: بهانه‌هاي عاشقي, دل‌ريختگي‌ها, روزنگاري
+  92/03/28     دلي  | 


سه هفته پيش بود به گمانم، كه به قصد پياده‌روي با هم از كنار ديوار يك خانه مي‌گذشتيم،‌ همان روزهايي كه تهران عجيب حال و هواي ارديبهشتي داشت و باران شبانه و صبحگاهي، جان تازه‌اي به شهر بخشيده بود. شاخه‌هاي آويخته ياس رازقي گياه محبوب من، از روي ديوار خزيده بود و در نسيم عصرگاهي ماه عشاق، عطر گل‌هايش تمام كوچه را برداشته بود. تا ته جانم بوي ياس را سر كشيدم و ناخودآگاه و زير لب گفتم حيف...
همزمان همسر هم گفت چقدر دلچسب، ياد شمال افتادم و بعد پرسيد چرا حيف؟
گفتم حيف كه در حياط باغچه نداريم كه ياس رازقي بكاريم و شاخه‌هايش از ديوار خانه سرريز كند. خنديد و گفت، باغچه نداريم، بالكن و گلدان كه داريم... رازقي مي‌خريم در فلاور باكس مي‌كاريم و لب ديوار بالكن مي‌گذاريم برود و گل بدهد و از طبقه چهارم تا كف حياط آويزان شود و چه شور كودكانه‌اي در دلم نقش مي‌بست با اين تصور...

5شنبه در حالي كه يك روز تعطيل آرام را در خانه‌ كه همه چيزش مرتب و تميز سر جايش بود و هر كداممان به دلگرمي حضور آن ديگري كار خودش را مي‌كرد، صدايم كرد و گفت حاضر مي‌شوي برويم بيرون؟ گفتم كجا؟ گفت بهشت... خنديدم، شوخي گرفتم، اما بيرون رفتن در عصر يك روز آرام، قطعا جوابي جز سريع حاضر شدن نداشت.

وقتي جلوي گل‌فروشي زعيم ايستاد، مثل هميشه قلبم تندتر مي‌زد، اين زعيم حقيقتا خود بهشت است براي من. هر دفعه چيز تازه‌اي هست كه با ديدنش جانم به غليان بيايد و به محض ورود،‌ دسته گلي به قد من با تماما رزهاي سپيد شايد به قاعده 50 شاخه با طراحي بسيار زيبا و منحصر به فرد در ميان بازوان مردي خوش‌پوش و خندان كه گويي به ديدار محبوبي مي‌‌رفت، هيجانم را صد برابر كرد.

درب برقي گل‌فروشي كه باز مي‌شد، باد خنك و بوي گل، ديوانه‌ات مي‌كرد، تمام بدنم مور مور مي‌شد، ديدن گل‌هاي رز الوان حتي در رنگ‌هايي كه كمتر ديده شده مثل سبز و آبي و قرار گرفتنش در كنار الوان‌هاي زرد و سرخ، هوش از سرم برده بود... ده دقيقه‌اي در فضاي خوش عطر و رنگ گل‌‌فروشي چرخيدم و طراحي دسته‌گل‌ها را تماشا كردم، بعد وارد گل‌خانه شديم. واي امان از «بنْ‌ساي» اين درختچه ناز و محبوب من، همان جا اول گلخانه چيده شده بودند، بعد كاكتوس‌ها كه با بهترين ديزاين ممكن در گلدان‌هاي بسيار زيبا روي طاقچه بودند، بعد تمام آن گل‌خانه با تمام گياهانش، چنان حالي به آدم مي‌داد كه دلت مي‌خواست تمام اين‌ گل‌‌خانه مال تو بود يا اصلا خانه‌ات در اين گل‌‌خانه بود... تا انتهاي گل‌خانه سه چهار راهرو هست همه را رفتم و برگشتم و چشم گرداندم، ياس رازقي نبود كه نبود. پرسيديم، آقاي گلخانه‌اي گفت اين‌ها گياهان آپارتماني هستند، رازقي در ميانشان نيست... اما در بازار گل خوبش را مي‌توانيد بخريد.

ديروز ساعت 6 بيدار شديم كه برويم بازار گل اما خستگي ناشي از ورزش سنگين بعد از گل‌خانه، موكولش كرد به جمعه هفته آينده. از حالا دلم ضعف مي‌رود براي لب طاقچه بالكني كه پر از ياس رازقي است و چند گلدان كه گل زرد و قرمز بدهند... كسي پيشنهادي برايم دارد؟

راستي از دو سال پيش تا حالا گلدان‌هاي نازم، اينقدر بزرگ شده‌اند كه از هر كدامشان دو سه قلمه گرفته‌ام و كاشته‌ام و حالا بوستان راه‌پله‌هاي طبقه چهارم دارد باغ منحصر به فرد من مي‌شود.



برچسب‌ها: بهانه‌هاي عاشقي, دل‌ريختگي‌ها
+  92/03/18     دلي  | 

مي‌دانم كه خيلي روز است در خانه‌ي محبوبم ننوشته‌ام... مي‌دانم كه خيلي فرصت‌ها را براي نوشتن در اين ميانه از دست داده‌ام، مثلا روز زن، روز مرد، كلي حس عاشقانه، كلي خاطره و يك دنيا حرف...

اما تمام اين ننوشتن‌ها را به اميد و پشتوانه تكرار شدنش در سال‌هاي عاشقانه‌ي آينده پشت سر گذاشتم.

حالا پس از گذراندن مجموعه‌اي از كارهاي عقب‌مانده، دوره‌اي كوتاه بستري در بيمارستان و يك جراحي كه البته و به لطف خدا خير بود و يك هفته‌ استراحت جانانه در منزل مادرم كه حالا چهار هفته از آن گذشته، دوباره اينجايم با شوري كه در دلم شعله مي‌كشد. آن‌چنان كه تمام جانم سرشار از انرژي و نشاط است و حس مي‌كنم دلم مي‌خواهد بدوم و به چيزهايي كه در ذهن و دلم نقش بسته برسم.

البته چندين صد بار تشكر از دوستان خوبم كه در اين غيبت يك و نيم‌ماهه، جوياي احوالم بودند و آن‌هايي كه به يادم بودند.

+  92/03/18     دلي  | 

همين اولش بگويم كه من نه از فيلم‌‌سازي سر در مي‌آورم، نه چندان با مفهوم‌هاي پلان و سكانس آشنا هستم و نه پس زمينه‌ي ذهنم روشن‌فكرانه است؛ در واقع از فيگور و ژست روشن‌فكري خوشم نمي‌آيد و از آن‌جايي كه از تيپ هنري (به جز برخي لباس‌ها و زيور آلات) خيلي سررشته ندارم،‌ حس هنري خيلي از فيلم‌ها را هم درك نمي‌كنم...

حالا برويم سر اصل مطلب... همسر عزيز بنده كلا زياد تمايلي به سينما رفتن نشان نمي‌دهد و برعكس من عاشق جو سينما و توي سينما فيلم ديدنم. شايد نزديك به 2-3 ماه بود دلم مي‌خواست چند فيلم را در سينما ببينم اما هر دفعه يا كاري پيش آمد يا همسر پايه نبود و بعد از فيلم بي‌نظير، زيبا، خوش ساخت و پرمحتواي "من مادر هستم" ديگر نشده بود كه سينما برويم.


ادامه مطلب
+  92/01/31     دلي  | 



ساده که می‌شوی
همه چیز خوب می‌شود
خودت
غمت
مشکلت
غصه‌ات
هوای شهرت
آدم‌های اطرافت
حتی دشمنت
یک آدم ساده که باشی
برایت فرقی نمی‌کند که تجمل چیست
که قیمت تویوتا لندکروز چند است
فلان بنز آخرین مدل، چند ایربگ دارد
مهم نیست
نیاوران کجاست
شریعتی و پاسداران و فرشته و الهیه
کدام حوالی‌اند
رستوران چینی‌ها
گران‌ترین غذایش چیست
ساده که باشی
همیشه در جیبت شکلات پیدا می‌شود
همیشه لبخند بر لب داری
بر روی جدول‌های کنار خیابان راه می‌روی
زیر باران، دهانت را باز می‌کنی و قطره قطره می‌نوشی
آدم برفی که درست می‌کنی
شال گردنت را به او می‌بخشی
ساده که باشی
همین که بدانی بربری و لواش چند است
کفایت می‌کند
نیازی به غذای چینی نیست
آبگوشت هم خوب است
ساده که باشی
 
 
آدمهای ساده را دوست دارم
بوی ناب آدم می دهند...


پ.ن1:
مطلب نمي‌دانم از كيست، جستجو هم كردم، اما به لطف دوستان، مطلب در سايت‌‌هاي بسيار بدون نام درج شده و ليبل خورده به نام خود كسي كه در وبلاگش مطلب را چسبانده... اما از هر كه هست، دستش درست، به من كه خيلي چسبيد.

پ.ن2:
ساده از آن آدم‌هايي كه راحت بشود سرشان كلاه گذاشت منظورم نيست، كودن و ابله و احمق هم نه! ساده‌اي كه بتواند از هر چيزي به قدر خودش لذت ببرد، زندگي را درك كند و بداند كه مي‌شود كه شب تولد يك دوست را با حتي با دو ساندويچ فلافل جور ديگر جشن گرفت... اين جور سادگي‌ها به من مي‌چسبد.


+  92/01/18     دلي  | 

خوشحالم از روزهايي كه در پيشند، دلم شور كودكانه‌اي دارد و منتظرم براي شروع شدن تعطيلات...

بهمن و اسفند ماه‌هاي بسيار پركاري از هر لحاظ براي من بودند و حالا اسفند به ساحل امن فروردين رسيده و من در حالي‌كه يك دل سير خانه‌تكاني كرده‌ام و هر جاي خانه را كه فكر كني به همراه مادرم ـ كه دست‌هايش را مي‌بوسم ـ كه با دشواري و گرفتاري‌هاي خودش دو روز تمام را به من اختصاص داد و آشپزخانه‌ام را مادرانه برايم جمع كرد، كمدهايم را، كشوهايم را، كابينت‌هاي آشپزخانه و ويترين را و هر جا كه تصور كني سر و سامان داد يا گفت كه چطور جمع كنم بهتر است...

(ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+  91/12/27     دلي  | 


خيلي آدم‌ها خيلي كارها مي‌توانند بكنند و يك عمر دعاي ديگران پشت سرشان باشد كه نمي‌كنند، اما بعضي‌ها شايد دستشان بسته‌تر باشد در انجام بعضي كارها، اما تلاش مي‌كنند. هم براي اين‌كه مي‌خواهند آدم‌هاي خوبي باشند، هم براي اين‌كه دعا و انرژي مثبت ديگران راهگشايشان باشد.

اين‌ها همان آدم‌هايي هستند كه "آخرين اميد كسي هستند" و در تاريك‌ترين راه‌ها، مثل شمع روشن مي‌درخشند...

چند سال تمام در كارم بلاتكليف بودم و كساني بودند كه كارم به يك امضايشان بند بود. از طريق بند "پ" براي خيلي‌ها كارهايي كردند كه حقشان نبود و من ماندم در صف حق از دست‌داده‌ها! نه كه مظلوم باشم و نتوانم حقم را بگيرم اما تنها بند "پ" من خداي بالاي سرم بود و بس...كه همان‌ خيلي‌هاي حق‌نوش، در حرف‌هايشان دم از او مي‌زدند، اما در رفتارشان ردي از او نبود.

در تمام اين لحظه‌ها مي‌دانستم اگر اوست كه برايم خواسته و تا حالا در بهترين شركت‌ها و سازمان‌ها كار كرده‌ام، حالا هم بدون هيچ بند "پ" اي خودش كارساز خواهد بود.

چند مدتي بود اين بلاتكليفي ديگر جانم را به لب آورده بود و نام "مامور" با من عجين شده بود و كسي نبود كه كار انتقالم از شركت زير مجموعه را به شركت مادر درست كند.

درست جايي كه خسته و افسرده دلم مي‌خواست جدا مانده از جمع گوشه‌اي بنشينم و تبعيضي كه در حقم اعمال مي‌شود را تماشا كنم، دستي كه انصافا از آستين پروردگار بيرون آمده بود، به ياري آمد...

19 اسفند بود كه خبر آمد كه كار انتقالت درست شد و از اول سال بعد قراردادت با شركت مادر امضا خواهد شد. دلم خواست اينجا از مديرم كه كمتر از 6 ماه است مديريت بخش ما را بر عهده گرفته و مدير منابع انساني ياد كنم كه انصافا تلاش زيادي براي جلب موافقت مدير عامل كردند، هر چند كه آن‌ها اينجا را نمي‌خوانند خواستم اين تاريخ و اين انسانيت را اينجا ثبت كنم كه يادم نرود روزي من هم دست كسي را كه آخرين وسيله‌اش و آخرين اميدش منم نااميد نكنم. خواستم يادم بيفتد چند نفر در حقم چه نامردمي‌ها كه نكردند اما اين سه نفر، شوق كار كردن را در من زنده كردند. جانشان سلامت و هر جا كه هستند خداوندگار پناهشان...



ادامه مطلب
+  91/12/22     دلي  | 


بیا یک شب که برفی سخت می‌بارد
سپیدی تا افق‌ها می‌رود همراه تاریکی
خدا از لطف می‌پوشد تن لخت درختان را
میان جامه‌ای دیبا، سپید و دلکش و زیبا
و دنیا بر تن خود می‌کِشد رختِ عروسان را
من و تو در کنار هم جدا از شهر و از غوغای انسان‌ها
بَری از رنج و حرمان‌ها
زبان دیده بگشاییم و در دنیای خاموشی
برای سالِ دیگر توشه گیریم از نگاهِ هم
بیا یک شب که برفی سخت می‌بارد
دوباره چون دو آهوی بیابانی
شبی را تا سحرگاهان
به کنج خلوتی گرم از وجود هم
بپا سازیم جشن سالگرد عشق دیرین را

(از هما ميرافشار)


ادامه مطلب
+  91/12/20     دلي  | 

در خاطر من در حالي بهار شده بود، كه در حسرت زمستان مانده بودم... و برفي چنين سپيد و غير منتظره، درست مثل برگشتن ياري بود، كه رفته بود كه برود، اما از هواپيما جا ماند!

كسي كه گفته بود مي‌روم و مي‌آيم و تو اشك‌هاي لحظه آخرت را به عشق منتظر بودن، در خنده‌هايت جاساز كرده بودي...

تصور كن لحظاتي را كه در خانه تنها نشسته‌اي، بالشت را بغل كرده‌اي و ليوان چا‌ي، كنار دستت يخ كرده و با خودت مي‌گويي تازه يك شب هم نشده كه رفته و فاصله‌ها برايت چقدر آزار دهنده‌اند؛ با خودت مي‌شمري تمام لحظه‌هايي كه قرار است نباشد و حتي لحظه‌ها در ذهن تو كش مي‌آيد...

آمدن اين برف درست مثل رسيدن ناگهاني معشوقي است كه در عين ناباوري، وقتي كه از غصه و تنهايي خوابت برده، بي‌صدا بيايد و نرم در آغوشت بگيرد...



پ.ن: چقدر خوشحالم كه امروز نبايد سر كار مي‌رفتم. امروز يه دل سير خوش مي‌گذرونم، مي‌رم زير برف قدم مي‌زنم، به خونه مي‌رسم و به خودم و به آرايشگاه و به عروسي پسر عمه خان...


ادامه مطلب
+  91/12/17     دلي  | 

مسي عزيزم ازم خواست به عنوان يه بازي وبلاگي، جريان وبلاگ‌نويس شدنم رو در يك پست تعريف كنم. در ادامه مطلب جريان رو تعريف مي‌كنم. 


ادامه مطلب
+  91/12/15     دلي  | 

(اين مطلب شايد طولاني، خيلي شخصي و اندكي روزنگاري باشد، اما به دلايلي دوست داشتم براي خودم ثبتش كنم، اگر دوستان مايل بودند بخوانند)

مدت طولاني‌اي بود دنبال يك استاد براي آموزش موردي مي‌گشتم، كلي جستجو كردم و بالاخره استاد مورد نظر كشف شد.

آقاي استاد را اولين بار در آموزشگاه ديدم، هدفم را از شركت در كلاس گفتم، فرمودند در اين آموزشگاه به اين شكل كه شما مي‌خواهيد تدريس نمي‌كنم،‌ اگر مايل بوديد تشريف بياوريد دفتر بنده، عرض كردم آدرس؟ فرمودند شما هزينه كلاس را به حساب بنده كارت به كارت كنيد، آدرس مي‌دهم.


ادامه مطلب
+  91/12/14     دلي  | 


گيرم كه تو آدم شوخي باشي، گيرم كه ديگران ِ عزيز، به حرف‌هاي تو بخندند و تو شاد باشي از اين كه شادند با تو...

اما ارزش خنداندن را وقتي بيشتر مي‌فهمي كه در مقابل آدمي كه سخت مي‌خندد، قرار مي‌گيري؛ كسي كه مي‌داني به هر حرفي يا هر هجوي نمي‌خندد؛ 

وقتي كه تو حرف بزني و او مدام لبخند بزند و سرش را به تائيد تكان بدهد، در حالي‌كه مي‌داني اين خنده‌ها بيشترك با تو و براي توست...

و وقتي كه در قبال حرف‌هاي تو خنده‌هاي بلند و جانانه سر بدهد، آن‌وقت از سر ذوق، جايي در انتهاي ناي و راه هوايي‌ات منقبض مي‌شود، چه مي‌دانم شايد دل آدم باشد. چيزي در آن‌ حوالي فشرده مي‌شود و بعد انگار هُري مي‌ريزد... 

ارزش خنداندن و شاد كردن را اين موقع‌ها بيش از هر لحظه ديگري در زندگي درك مي‌كني. جايي كه احساس مي‌كني قبولت دارد و به قول خودش چقدر با تو صفا مي‌كند و خوش است...

ای روح مسیحا نفسی در نی ما دم/ در سینه این خالی خاموش نوا باش


برچسب‌ها: دل‌ريختگي‌ها, بهانه‌هاي عاشقي
ادامه مطلب
+  91/12/13     دلي  | 


یک روز حوالی ساعت 5 صبح خواب دیدم٬ پشت یک پیانوی بزرگ ِ سیاه رنگ نشسته‌ام٬ یک پیراهن حریر نرم تنم هست که احتمالاً آبی بود و من دارم پیانو می‌زنم٬ بدون نُت٬ بدون زجر شمردن نت‌های سفید و سیاه و بدون شمردن ضربات آهنگ با پا: یک یک یک سکوت یک‌‌ مکث یک‌ مکث مکث یک سکوت...

دیدم دارم مثل یک استاد پیانو٬ انگشتانم را می‌رقصانم روی دکمه‌ها و چنان نوای روح‌نوازی به گوش می‌رسید که از عشق و شادی و آرامشی که می‌گرفتم توی همان خواب در حال دیوانه شدن بودن٬‌ جنون و سرخوشی...

نمی‌دانم چطور بود که می‌شد هم پیانو نواخت و هم پرواز کرد...
پرواز کردن خودش یک حال و هوایی دارد توی خواب که آدم ته ِ دلش یک‌جوری می‌شود٬ کاش تجربه کرده باشید٬ دقیقاً ته ِ دل ِ‌ آدم غنج می‌رود٬ بگذارید دقیقاً تشبیهش کنم... مثل این می‌ماند که یک آدم دوست داشتنی برایت یک چیزی تعریف کند و توی هی بخندی و هی بخندی و غش کنی از خنده و بعد ضعف کنی و هی دلت را بگیری و جمع بشوی توی خودت و خم شوی و تا پایین بیایی و بخندی و دوباره بلند بشوی و برگردی سر جایت و هی به طرف بگويي وای مردم از خنده٬ بسه تو رو خدا دلم درد گرفت و هی ته خنده و قهقهه بزنی... ته ِ دل ِ آدم یک جوری می‌شود٬ یک جور سستی لذت بخش٬ مستی و سرخوشی خاصی به آدم می‌دهد این خنده از ته ِ‌ دل که ریسه رفته باشی...

پرواز توی خواب هم همان حس را به آدم می‌دهد٬ مستی و سرخوشی...
حالا تو پیانو بزن و یک‌جور دیوانه شو٬ و همزمان پرواز هم بکن توی خواب٬ و لباس سپید و آبی حریرت هم هی باد بخورد و برقصد توی فضای پرواز... آخ که مست لذت آن خواب می‌شوم گاهی که روحم آرام است و موسیقی خوب گوش می‌کنم و چشم‌هایم را می‌بندم...


پ.ن:
از آرشيو نوشته‌هاي سابق

برچسب‌ها: شيخ آهي برآورد و گفت
ادامه مطلب
+  91/11/30     دلي  | 

كساني كه دستي در بورس و بورس‌‌بازي دارند مي‌دانند كه چه لذتي در خريد آنلاين، در عرضه اوليه هست. شركت همسر به دلايل امنيتي دسترسي اينترنتشان را محدود كرده است و روزهايي كه بعضي سهام‌ها عرضه اوليه دارند و همه چيز به "صدم ثانيه" بستگي دارد، روزهاي سخت و هيجان‌انگيزي براي من است. چون به جاي همسر من بايد اين خريد را انجام بدهم. (كار اصلي همسرم بورس نيست. بورس برايش يك تفنن و فعاليت جانبي است.)

به اين ترتيب كه مثلا بايد 1000 سهم 7922 ريالي را در كسري از ثانيه در باكس‌هاي مربوط وارد كني و دكمه خريد را بزني و بروي در صف و منتظر بماني كه خريدت انجام بشود.

بعضي وقت‌ها پيش مي‌آيد كه حتي تعداد سهمي كه مي‌خواهند به مشتريان آنلاين بفروشند مشخص نيست و بايد تا لحظات پاياني به سيستم چشم بدوزي تا مشخص شود، چه تعداد سهمي را بايد بخري و حدود ساعت 11:45 دقيقه، بايد با تمركز كامل، چشمت به باكس قيمت باشد و در لحظه نمايان شدن قيمت با سرعت هر چه تمام‌تر قيمت را وارد كني و دكمه خريد را بزني و منتظر بنشيني و بيني در اين همه جماعت آنلاين تو موفق به خريد شده‌اي يا نه.

هيجان اين كار آنقدر زياد است كه تا آخر شب، دچار بي‌اشتهايي عصبي مي‌شوم، اما قشنگش آن‌جاست كه ساعت 12:15 بيايي و جمله "سفارش شما به طور كامل انجام شد" را ببيني و صبر كني تا ساعت 2 بشود و همسر زنگ بزند و بپرسد چه خبر؟ و تو با خونسردي بگويي، هيچي ديگه، خريدمش.

آخ كه وقتي آن آفرينِ جانانه را با تشديد روي "ف" و "ر" به آدم مي‌گويد، آدم چه ذوقي مي‌كند. قلب آدم تند مي‌زند و كلي كيف مي‌كند. تازه مي‌رود و يك‌ربع بعد زنگ مي‌زند و مي‌گويد خيلي از همكاران حرفه‌اي‌اش،‌ نتوانسته‌اند سهم را بخرند و به او  مي‌گويند، بااااااباااااا!!! تو چطور خريدي و او با غرور و مثلا يك حالت خونسرد مي‌گويد " خانومم برام خريد" و اين انگار خيلي كار معمولي‌اي براي خانومش بوده... و آن‌ها هم كلي "دمت گرم" مهمانش مي‌كنند...

از آن‌جايي كه اين كار را بيشترك آقايان دوست دارند و انجامش مي‌دهند، وقتي يك خانوم انجامش مي‌دهد،‌ اين مي‌شود براي يك هفته، مايه مسرت ما؛ اين دو آدم خوشحال D: ؛تا يك هفته مي‌گويد شنيدم "فلان" سهم را خريدي و سود به جيب زدي و مي‌خندد. اصلا يك حس پيروز مندي به آدم مي‌دهد. (امان از روزي كه نشود در عرضه اوليه خريد كرد، يك حس غبن و ضرري به آدم مي‌دهد كه وصف كردني نيست. تا شب اعصابم به هم مي‌ريزد، هر چند كه شايد از نظر ريالي مبلغ مهمي نباشد، اما انگار آدم از يك مسابقه مهم بازمانده...)

البته كه اوايل ازدواجمان خيلي از اين سهام بازي‌ خوشم نمي‌آمد و او خيلي سعي مي‌كرد با فرستادن من به همايش‌هاي بورس و اين داستان‌ها من را علاقمند كند، اما تا زماني كه در عمل انجام شده و لذت آن قرار نگرفته بودم، نمي‌دانستم چقدر اين ريسك كردن و اين بازي را دوست دارم. به دوستان هم پيشنهاد مي‌كنم اگر تمايل دارند سري به سايت‌هاي بورسي بزنند و با مبالغ پايين وارد بازي بشوند. هم فال است و هم تماشا، منتها نبايد بي‌گدار به آب زد.

برچسب‌ها: بهانه‌هاي عاشقي, خل‌خلانه‌ها
ادامه مطلب
+  91/11/29     دلي  | 


حالا پس از روزها

دوباره روبروي مني؛

گونه‌هايت سرخ

و طراوت از وجود جوانت سرشار

چشمان درخشانت مي‌گريند

چون ابر بهار، چقدر بلند و چه هق‌هق؛

سرت روي شانه‌ام،

دستي در خرمن گيسوان تو

و دست ديگرم نوازشت مي‌كند،

و چقدر لطيف است و عاشقانه

جا شدن اندام زيبا و كشيده‌ات

در پهنه دست‌هايم؛

لب‌هايم خوشحال،

از هم‌نشيني دوباره با گوش‌هايت

و دلم خواهر!

چه همه تنگ‌ تو بود...



+مطلب مرتبط: همراه تمام شب‌هاي بي‌آغوش

(ادامه مطلب، براي خودم كه تلخ است، اگر دوست داريد نخوانيد يا بعدن بخوانيد.)


ادامه مطلب
+  91/11/24     دلي  | 




زمستان هم

از وقتي تو آمدي

دست و پايش را گم كرده،

هويتش با بهار درآميخته وو

پافشاري مي‌كند

كه من، فصل سرما نيستم!

يادت هست حتي

در 20 اسفند هم

آفتاب بود و برف مي‌باريد؟!


پس از مدت‌ها "زني از دلستان" هم به روز شد.


ادامه مطلب
+  91/11/17     دلي  | 


موبايلم كه راس ساعت 2 زنگ مي‌خورد مثل هميشه خوشحال مي‌شوم. اين راس ساعت زنگ زدنش، در فاصله ساعت‌هاي زوج از 8 صبح تا 6 عصر، آن هم از تلفن اتاقش در شركت، برايم خيلي جالب است و چند مفهوم را برايم تداعي مي‌كند.

اول اين‌كه اين انضباطش در همه جاي زندگي رعايت مي‌شود و من معتقدم آدم‌هاي منضبط و با برنامه و مرتب، بالقوه آدم‌هاي موفقي هستند (كه به نظر من هست).

دوم اين‌كه احساس احترام به آدم مي‌دهد. يعني گاهي كه لازم مي‌شود در ساعتي خارج از اين ساعت‌ها به من زنگ بزند،‌ معذرت‌خواهي مي‌كند و مي‌گويد به اين دليل زنگ زدم كه ... يا وقتي در اين ساعت‌ها به دليل كاري نمي‌تواند زنگ بزند، باز هم عذرخواهي مي‌كند كه نشده و توضيح مي‌دهد كه چه كاري پيش آمده.

سوم اين‌كه،‌ در اين زمانه‌ي غلط، آدم دلگرم مي‌شود كه او در اين ساعت در اتاقش و پشت ميزش نشسته و سرگرم كار است. يعني گاهي فكر مي‌كنم اين كار را براي اطمينان خاطر من انجام مي‌دهد بدون اين‌كه هيچ‌وقت مستقيما به روي هم آورده باشيم كه كِي، كجا رفتي و فلان ساعت كجايي، و از اين دست حرفا كه حرمت‌ها را از بين مي‌برد.

خلاصه امروز هم مثل هر روز ساعت 2 زنگ زد و بعد از حال و احوال و خوش و بش و پرسيدن از كيفيت ناهار شركت و اين‌كه هر كدام چه خورده‌ايم و اين‌كه براي خانه چيزي لازم داريم كه بخرد يا نه... موقع خداحافظي گفت "يادت هست درست دو سال پيش در چنين تاريخي و چنين ساعتي، مستاجر، كليد را تحويلمان داد و حساب‌هايمان را سر به سر كرديم و با آينه و قرآن براي اولين بار وارد خانه‌مان شديم؟" و با آن لحن خاصش گفت: "ديدي تو يادت نبود و من يادم بود؟" و من يادم افتاد چند تا از اين مناسبت‌ها را اخيرا به من گوشزد كرده و من دلم قنج رفته از اين كه او از آن مردها نيست كه هيچ مناسبتي از خاطرش برود، حتي با تمام مشغله‌اي كه در كارش دارد... و من به عنوان يك خانوم كه ادعاي رمانتيك بودن دارم،‌ يادم رفته بود...

شايد كسي جز من و مادرم نمي‌داند، همسر غالبا جدي من، وقتي آن قيافه رضايتمند و تُخس پسر بچه‌هاي شيطان را به خود مي‌گيرد، چقدر برايم دلبرانه مي‌شود. حالا هم داشتم از لحن صدايش تجسم مي‌كردم كه از پشت تلفن چه قيافه با مزه‌اي به خود گرفته و دارد اين حرف‌ها را مي‌زند. از همان قيافه‌هاي تُخس كه يك ابرويش را بالا مي‌اندازد و لبخند كجكي مي‌زند...


(ادامه مطلب)


برچسب‌ها: بهانه‌هاي عاشقي, دل‌ريختگي‌ها, نوستالژي
ادامه مطلب
+  91/11/14     دلي  |